تعداد کلیک:
956
تعداد نمایش:
75323
گزارش لینک خراب {فقط با یک کلیک}
maryam friday jun یک جای خالی با هیچ چیز پر نمیشود حتی با کتاب فیلم موسیقی سفر دوست درس گردش دانشگاه فستیوال خرید همیشه یک گوشه نشسته است و خـــالی بودنش را به رخ میکشد با هزار ماتم جای خالی جای خالی است تنها در حالتی پر میشود که فاعل گمشده آن جای خالی برگردد و سر جای خود بنشیند جای خالی طعم تلخی دارد تلخ تر از شربت های سرماخوردگی زمان کودکی link thursday jun امروز بیست و یکم جون را سی و یکم خرداد را پنج شنبه را بسیار دوست دارم وه که چه طعم شیرینی دارد رسیدن به پله اول یک هدف هدفی نه چندان آسان وقتی که همه آن دشواری ها را به خاطرش تحمل کرده ای دلم میخواهد همگان را در شــــــادی ام شریک سازم دلم میخواهد گاد رامحکم بغل کنم و هی و هی تشکر کنم تا بشنوم که میگوید خیلخب دیگر ندید بدید بازی در نیار هنوز خیلی مانده تا ما را بشناسی نوازندگان بنوازید تا باز روی مود غ ر زدن نیفتاده ایم link داشت عباس قلی خان پسری پسر بی ادب و بی هنری اسم او بود علی مردان خان اهل منزل ز دستش به امان پشت کالسکه مردم می جست ادامه link tuesday jun از وقتی خواندن زندگی جنگ و دیگر هیچ اوریانا فالاچی را شروع کرده ام دیگر شبها آسوده خاطر به خواب میروم و از اینکه در سال و در ویتنام نیستم روزی هزار بار از گاد تشکر می کنم link sunday jun دلم میخواهد به یک خواب طولانی فرو بروم و وقتی چشمانم را باز میکنم سی ساله باشم و درست رأس همان قله ای که می خواستم link comments saturday jun مرز باریکی است میان اعتماد به نفس و غرور نازک تر از زلف پریشان و گیسوی یار link friday jun گمان می کردم کنون که بدین جا آمده ام دیگر از آن کدورتهای بی سبب که عاملش تنها سوء تفاهمات مسخره بود رها شده ام اما این بازی همیشه ادامه دارد حتی اگر کیلومتر ها دور باشی و چه تلخ و چه سوزنده است وقتی خود نمیدانی link wednesday jun بهانه ها مريم link tuesday jun کشف جدید اگر شیفت را با r بگیرید خودش می نویسد ریال link monday jun یکشنبهء دلپذیر چند قدم مانده تا خط استوا هنوز در سفرم سهراب را برمیدارم شش روز مانده به تولد بیست و جهار سالگی ات یادگاری از لیلا با یک کاغذ کادوی سبزتیره و رمانی روشن و یک گل خشک شده بسیار زیبا خاطرات یک روز گرم تابستانی در تور جلوی چشمم زنده میشوند نامه های سهراب را دوست دارم میخوانمشان اما نیمه کاره رها میکنم چشمم به فروغ می افتد علی کوچیکه را به یاد دوران کودکی ام می خوانم خسته که میشوم حافظ را بر میدارم تفالی میزنم و غزلی از او میخوانم خواندن خسته ام کرده است برمیگردم سر میز به سراغ فایل های صوتی میروم یک سخنرانی از شریعتی گوش میدهم در پی اش سخنرانی سروش گفتگو ی رادیو زمانه با عباس معروفی آهنگهای محسن نامجو که محشر است ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت کی با ما راه می آیی جون مادرت این که زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی درس ام آموزش سریع زبان انگلیسی موسسه نصرت bbc english learning از شنیدن خسته میشوم سر وقت وبلاگها میروم آخر نمی فهمم کجا بودم و از کجا سر در آوردم فصل سانسور شده شوخی میلان کوندارا می یابم و با جان و دل می بلعم رمان آهستگی اش را شروع میکنم تند و تند میخوانم و لذت می برم عجیب بشریست چشمانم درد گرفته اند از خواندن دست میکشم با خود فکر میکنم اگر کور بشوم می روم در پاریس خودکشی میکنم و در وصیت نامه ام تنها جمله ء آخر فیلم فریدا را می نویسم i wish i never return یک موزیک فرانسوی خوب از یک پنجره پیدا میکنم محو صدا میشوم و همراه خواننده داد میزنم j taimeeee بلندتر از خود خواننده شیما را یادم میآید که میگفت بعضی از آهنگها به حال تو هیچ ربطی ندارند اما انگار که حرف دل تو را میزنند خسته ام بی دلیل یک لیوان چای داغ با بهار نارنج میریزم نیمه شب شده است دو روز دیگر باید گزارش هفتگی بدهم تصمیم قاطعانه میگیرم که کار را شروع کنم کتاب آموزشی را که از قفسه کتابها بر میدارم چشمم به این می افتد ناخود اگاه پهنای صورتم پر از اشک میشود زیر لب زمزمه میکنم لعنتی الان وقتش بود خودم را آرام دلداری میدهم تنها صد و هشتاد روز دیگر روزهای اینجا بدجوری ک شدار شده اند چند قدم تا جنون فاصله دارم link sunday jun از پشت یک سوم ساده است نوازش سگی ولگرد شاهد آن بودن که زیر غلتکی می رود و گفتن اینکه سگ من نبود ساده است ستایش گلی چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد ساده است بهره جویی از انسانی دوست داشتنش بی احساس عشقی او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش ساده است لغزشهای خود را شناختن با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من اینچنینم ساده است که چگونه می زی ایم باری زیستن ساده است و پیچیده نیز هم link saturday jun این دلشوره های لعنتی آخر مرا از پای در میآورند آخر link friday jun اندر حکایات هم خانه ای چینی مالایی مريم link thursday jun ناتوانی حس بدی هست بعضی وقتها می پیچد لای دست و پایت همه فکر هایت را محدود میکند انرژی ات را از بین میبرد و همه توانت را میگیرد ناتوانی همدم لحظه های کنونی زندگی من شده است link wednesday jun سمی آدم حس تعلق یعنی همانی که وقتی میروی به دبیرستانی که در آن درس خواندی می خواهی به جدیدها بگویی آهای بروید بیرون اینجا مدرسه ما بود link فرستادن نظرات یادت بخیر پرسشنامه دشمن شناسی سورپریز گفتگو لذت ببریم فقط گرمم هست زلف بر باد مده اسكناس پنج هزار توماني استعفا آرشيو لينکدونی june sun mon tue wed thu fri sat june may april march february january december november october september august july june may april march february january december november october september august july june may april march february january december november october september august july june may april march february